ارغوان جونارغوان جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

به رنگ ارغوان

عکسهای مسافرت نوروز93

اینم چند تا عکس منتخب از عکسهای مسافرتمون این ارغوان خوشگله با بامحمد جونی ارغوان با دایی در حال دوچرخه بازی اینم یه عکس عرفانی ارغوان با عمو علی تو بهشت زهرای ساری ارغوان در حال اسب سواری ارغوان بغل باباجون تو شیرین رود ارغوان توی دشت خدایا بابت همه چیزهای خوبی که به من دادی شکرت           ...
18 فروردين 1393

نوروز 93

عشقم عيد مبارککک                     انشالله هميشه تنت سالم و تندرست باشى عشقم...خدا تورو واسه هممون  حفظ کنه...امسال سال نو با تمام سالهاى ديگه فرق بزرگى داشت اينکه تو در کنار من و بابا بودى و اين يعنى خوشبختى.. اين يعنى خدايا ديگه جز سلامتى هيچ چيزى ازت نميخوام..يعنى خدايا اگه شب و روز سجده کنم به درگاهت واسه اين همه لطف و مهربونى کمه....امسال سال تحويل با مامانجون و بابا جون و دايي ها و زن داىى و اوين هممون مارى هم سال و تحويل کرديم اونم کجا روستاى اب و اجدادىمون.....  واى که چقدر خوش گذشت.. ولى داىى رضا اينا ٢ روز موندن و رفتن تهران واسه جشن خانوادگيشون...ولى همون٢روزى که بود...
18 فروردين 1393

پیشرفت دخملم

عسل مامان در 9 ماهو نیمگی چهاردست و پا شدی و من و بابا کلی ذوق کردیم...الانم ماشالله گوله میری ... جدیدا هم دستتو میگیری رو مبلو میز و گاهی هم پای منو میگیری وایمیسی... دندونای بابات هم بلاخره دراومد ..داشتم نگران میشدم که 4 دندونه شدی خوشمل مامان...بغل هیچکس نمیمونی فقط فقط ماما..تو خونه هم پشت سر من میای و صدام میکنی ..اخ که چقدر تو شیرین شدی نفسم...
18 فروردين 1393

سال 92

دخمل عزیزم 12 روز مونده به سال جدید و من خیلللی خوشحالم .. خوشحالم واسه اینکه 3 سالی هستش که کنار عشقم  همدمم وجودم هستم و امسال  تو (تمام زندگیم  کنارمی)...وای که چه حال خوبی دارم ... خدایا این حال خوب همیشه باهام بمونه ...  خوشحالم واسه اینکه تو سال 92  یه دوست جون دیگه بهمون وصل شده ...خاله ساحل مهربون  خاله ساحل و زن دایی لیلا مثل  خواهر نداشته برام خیلی عزیزن و  خیلللللی دوسشون دارم  ....  و میتونم راحت به شون تکیه کنم نمیدونم اونایی که خواهر دارن چقدر خواهراشونو دوست دارن ولی من اندازه یه خواهر این 2 تا موجود دوست داشتنی رو دوست دارم....دیگه نگران بی خاله موندن تو نیستم ...ه...
18 اسفند 1392

پایان 9 ماهگی و ورود به 10 ماهگی

نازدونه مامان 9 ماهگیت مبارک نفسک ماشالله داری بزرگ میشی و خانئم تر میشی عقشم... 9 ماهگرد و خونه عمو علی و خاله ساحل گرفتیم ..که تمام زحمت کیک و شام و... خاله ساحل کشید...خیلی بهمون خوش گدشت.... واقعا عالی بود ..خدای من چقدر خاله ساحل ماهه متل دخمل من البته. ..خیلی دوست داره و خیلی محبت بهت میکنه...همونطور که قبلا گفتم عمو علی خیلی خوب و  مهربونه ... خاله هم فوق العاده مهربون و خیللللللی دوست داشتنی هستش. ..دیشب برای ماهگردت خیلی زحمت کشید و ایشالله بتونیم کمی از این زحمت و جبران کنیم... دخترم هنوز از چهار دست و پا خبری نیست احتمالا شما یه دفعه راه میری دیگه یه جورایی غذای سفره خودمون و بهت میدیم اخه دخملم بزرگ شده ...
18 اسفند 1392

پایان هشت ماهگی و ورود به 9 ماهگی

هشت ماهگیت مبارک عشقممممممم روز به روز بزرگتر و خانوم تر میشی فدات بشم..شکر خدا وزن گیریتم خوبه... همچنان نه سینه خیز نه چهاردست و پا خبری نیست ..ولی کلی شیطون شدی ماشالله.... دست دستی هم میکنی ..وقتی مامانجون بهت میگه دس دسی تند تند براش دست میزنی ... جدیدا هم همش میخوای بغل من باشی.نمیدونم بهونه گیری هات واسه دندون سومه یا واسه سنته همشم دستت تو دهنته...همش تو خونه ماشالله واسه خودت حرف میزنی ... منتظری برات ادا دربیاریم تا بلند بلندبخندی.... همه چی ارومه من چقدر خوشحالم.....تو کنارم هستی به خودم میبالم..... به هر عاشقتمممممم وجودم خدایا صد هزار بار شکرت     ...
5 اسفند 1392

این روزهای 8 ماهگی

عزیز مامان...دیگه کمتر تو بغل مایی و دوست داری رو زمین باشی و فضولی کنی ...ولی نه سینه خیز میری و نه چهار دست و پا ..بخاطر همین نمیتونی چیزهایی که میخوای و برداری و نق میزنی ... الان مثل فرفره دور خودت میچرخی و گاهی اوقات ژست 4 دست و پا رو میگیری ولی نمیتونی حرکت کنی ....غلت زدنتم کامل شده و وقتی رو زمین میزارمت همین جوری غلت میزنی و میری ....2 تا دندون خیلی خوشگل دراوردی که من میخوام بخورمت انقدر تو جیگملی...... این ماه وزن اضافه نکردی دکترت گفت بخاطر دندونه و طبیعیه....ساعت خوابتم تغیر کرده... ساعت 12 شب میخوابی و تا 10 صبح من و تو (5شنبه و جمعه ها هم بابا محمد بهمون اضافه میشه)بکوب میخوابیم... خیلی خوبه ... ...تو روز هم اگه همه...
28 دی 1392

7 ماهگی و شروع 8 ماهگی

عشقم ... ایندفعه خیلی طولانی شده تا بیام و وب و اپ کنم... انقدر شیطون شدی ماشالله که ..... ماهگرد این ماهتو خونه باباجون گرفتیم ..... ایشالله 70 سالگیت...نفسم.... خواب بودی و وقتی بیدار شدی سریع اوردیمت ازت عکس بندازیم و اعصاب نداشتی. ...تمام بداخلاقی هات و تمام بی حالی بودنت و تمام نق زدناتو با تمام وجودم میخوام..... با تمام احساسم و زره زره وجود میپرستمت .... خدایا خودت مواظب گلهای زندگیم باش .................... اینم عکس اون شب.....دخترک خوابالوی من ...
28 دی 1392

شب یلدای 92

یلدا مبارک نفس مامان یلدات مبارک......... ایشالله عمرت به بلندی یلدا باشه.............. امسال شب یلدای حس قشنگی داشتم و با تموم شب یلداهای عمرم فرق میکرد.... من و بابا محمد برات یه شب یلدای خودمونی خونه باباجون برات گرفتیم...خیلی دوست داشتم مامان جون و باباجون(مامانی و بابا یی بابامحمد) پیشمون باشن...ولی به دلایلی نشد که بیان پیشمون....ایشالله یلدای بعدی..........شب خوبی بود ولی نفس مامان بخاطر دراومدن دندون دومت اذیت شدی...الهی من فدات ...که انقدر داری درد میکشی..... به هر  حال کلی خوش گذشت .... خدایا مواظب عشق های من باش........... مطرب عشق عجب سازنوایی دارد      &nb...
1 دی 1392

رفتن اتلیه

خوشمل مامان...بالاخره امروز بردیمت اتلیه تا ازت عکس بندازیم.....بخاطر اینکه صبح بهمون وقت داد من و دایی و دردونه باهم رفتیم....اوایلش خوب بودی ولی دیگه اخرهای عکس خوابت گرفته بودو همش نق میزدی و نتونستیم عکس لخت ازت بگیریم ولی فدای سرت یه روز که سرحال بودی میبرمت نفسم. .....تو تموم عکس ها ماه افتاده بودی بخاطر همین همشو انتخاب کردم...جیگمل مامان..... ...
26 آذر 1392