این روزهای 8 ماهگی
عزیز مامان...دیگه کمتر تو بغل مایی و دوست داری رو زمین باشی و فضولی کنی
...ولی نه سینه خیز میری و نه چهار دست و پا
..بخاطر همین نمیتونی چیزهایی که میخوای و برداری و نق میزنی ... الان مثل فرفره دور خودت میچرخی و گاهی اوقات ژست 4 دست و پا رو میگیری ولی نمیتونی حرکت کنی
....غلت زدنتم کامل شده و وقتی رو زمین میزارمت همین جوری غلت میزنی و میری
....2 تا دندون خیلی خوشگل دراوردی که من میخوام بخورمت انقدر تو جیگملی......
این ماه وزن اضافه نکردی دکترت گفت بخاطر دندونه و طبیعیه....ساعت خوابتم تغیر کرده... ساعت 12 شب میخوابی و تا 10 صبح من و تو (5شنبه و جمعه ها هم بابا محمد بهمون اضافه میشه)بکوب میخوابیم...
خیلی خوبه ...
...تو روز هم اگه همه چی خوب باشه 2 ساعتی لالا میکنی ..اگر نباشه همش نق میزنی و میخوای بخوابی و 5 دقیقه نشده بیداری(چقدر من حرص میخورم سر این موضوع)
ارغوان من.... همیشه و همه جا من و بابا محمد پشتتیم و پشتیبانت....تحمل یک لحظه ناراحتی های کودکانه ات و هم ندارم.....هیچوقت تو مخیله من جا نمیگرفت این همه احساس مادرانه ...هیچ وقت نه تو درکم نه تو ذهنم نمیتونستم پیدا کنم این حس قشنگ و...
تمام دنیا یه طرف تو یک طرف عزیزم.......................
خدایا... خدایا.... مراقب این بهونه زیبا ی زندگیم باش.......

ببین خونه مامان جون از دست تو چقدر بهم ریخته شده


دخملم تو تاب.......چه حالی میکنی؟

وقتی تبلیغ برنامه های ریور میاد ..دخملم هر چی صداش کنیم اصلا به ما محل نمیده

یه دقیقه با ما.....

یه دقیقه با شبکه ریور....

بوس بوس...


این روزهای 8 ماهگی
معصومه