ارغوان جونارغوان جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

به رنگ ارغوان

اولین مرواریدت مبارک گلم

مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک نفس من چند روزی بود یکم نق میزدی و جلوی لثه ات ورم کرده بود و جای 2 تا دندون پیدا بود ..تا اینکه دیروز دیدم روی لثه ات شکاف خورده بعد با قاشق روی لثه ات زدم دیدم جینک جینک صدا میده... داشتم از خوشحالی غش میکردم .... قربونت برم نفسی. ...خلاصه امروز با لیوان بهت اب دادم دیدم صدای جینک میده.....انگشتمو کردم تو دهنت گاز گرفتی ....وای خدای من یه دندون تیز..... مبارکت باشه عشقم ...خیلی خوشحالم خیلی ..... دقیقا تو 6 ماهه و 3 روزگی دندونت دراومد.... دیگه بابا محمد نمیتونه بهت بگه بی دندون................. ...
21 آذر 1392

واکسن 6 ماهگی

دردونه من ...واکسن 6 ماهگی با 2 روز تاخیر بردیم زدیم ...کلی استرس داشتم واست مامان جون....اگه مجبور نبودیم نمیبردم واکسن بزنی که اذیت بشی.....هنوز دل ندارم خودم پاهاتو بگیرم تا واکسن بزنی ..مامان جون نگهت داشت ..... ولی خدا رو شکر این سری زیاد اذیت نشدی و تا شب حالت خوب شد و تب نکردی......الهی من فدای ناز کردنت بشم همش واسم ناز میکردی...... قربون مقاومتت مامانی...راستی از شانس ما که الان حدود 1 ماه بود قطره فلج اطفال نبود دوزی که ما رفتیم درمانگاه تازه براشون قطره اوردن....شما نوش جان کردی.....بوس واسه تموم دنیای من.......(خدایا ممنون بابت همه چی) ...
21 آذر 1392

نیمساگیت مبارگ گلم

عزیز دلم شش ماهگیت مبارک..... این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود... نازدونه سرما خورده بودی و بردمت پیش دکترت هم چکاپ هم واسه سرما خوردگیت. .... که چکاپت خدا رو شکر خوب بود .....بخاطر سرما خوردنت مجبور شدیم واکسن 6 ماهگیتو با تاخیر بزنیم...... ...
21 آذر 1392

ارغوان کوچولو در 5 ماهگی

قربون دخترم برم که هنوز شش ماهش تموم نشده میتونه بشینه. ... ولی بعد چند دقیقه چپه میشی قربونت برم. .......ولی میتونی چند دقیقه تعادل داشته باشی و خودت بدون کمک بشینی.....افرین دخترم بستنی خور من. .... اینجا با بابا محمد توی یه شب بارونی رفتیم بستنی خوری. ... بابا نمیتونست از دستت بستنی شو بخوره همش قاشق بستنی رو میخواست ببره دهنش که تو دستشو میکشیدی که بده دهنت. بابا هم که دلش نمیومد بهت نده کلی بستنی داد نوش جان کردی ... ... خلاصه اون شب از همه نوع بستنی پسته ای و انبه و... شیر پسته خوردی ...نوش جونت بستنی خور من...... وایییییییی..... حاج خانوم ارغوان.........ماشالله.......ماه بودی ماهتر شدی....     &...
14 آذر 1392

5 ماهگی دردونه من.....+ عکس ......

                                     دردونه من 5 ماهگیت مبارگ..... دیگه واسه خودت خانومی شدی.... افراد جدید میبینی زل میزنی بهش.....گاهی اوقات افراد جدید میبینی غریبی میکنی و بغض .....الهی من فدات بشم.....دردونه مامان ولی گاهی اوقات بغل همه میری ..تا یکم باهات بازی میکنن خودتو ول میکنی سمتشون...... غذاهاتم فعلا سرلاک یا فرنی یا حریره بادوم صبحونه میخوری .... ناهار سوپ .... شام کمپوت سیب یا پوره....... چند ثانیه خودت میتونی بشینی بعد چپه میشی ... فدات شم......
8 آذر 1392

عاشورای حسینی

سلام خوشگل مامان....امسال محرم با وجود ناز دونه حال و هوای دیگه داشت....تاسوعا و عاشورا همراه بابا محمد و عمو علی و دایی مرتضی رفتیم مراسم عربا تو دولت اباد ..ولی نمیدونم چرا امسال برعکس سالهای قبل که روز عاشورا هوا گرم میشد..امسال باد عجیبی میزد .. دیدیم دماغ نازدونه من قرمز شده ترسیدم سرما بخوری .... من و تو اوردن رسوندن خونه و دوباره خودشون رفتن....یاد پارسال بخیر تو دل مامانی بودی من از صبح تا ظهر تو دولت اباد و عربا بودم با دایی ها و لیلا جون و عمو علی ...ولی با تو بهترین برام...دوست دارم نفس ارغوان در عاشورای حسینی                  &nbs...
27 آبان 1392

بدون عنوان

عزیز دلم امروز اولین جمعه ماه محرم بود ...و همایش شیرخوارگان حسینی بود ..که ما خیلی دلمون میخواست تو هم اونجا باشی ....تا تو هم عزادار حسینی باشی..بخاطر همین لباس حضرت علی اصغر برات تهیه کردیم و صبح ساعت 9 من و بابا و دایی بردیمت مصلی ... کمی توی جمع نشستیم و اومدیم بیرون...اخه خیلی شلوغ و گرم بود ...ترسیدم بیشتر تو بمونم اذیت بشی...ایشالله خداقبول کنه عزیزم.... حضرت علی اصغر و امام زمان پشت و پناهت باشه ..... نازدونه مامان من پارسال وقتی تو شکمم بودی برای سلامتی نذر کردم محرم برات اش بپزم ... که مامان جون زحمت کشید درست کردو پخش کردیم...میخوام برای سلامتی دختر نازدونه هر سال نذرمو ادا کنم ..... ...
17 آبان 1392

وقتی اومدی تو شکم من

دخترم ... پارسال تو مردادماه بودبا بابا محمد تصمیم گرفتیم خدا به ما یه نی نی بده که زودتر بزرگ بشه و 3 تایی با هم عشق کنیم..که انگار خدا منتظر بود ما تصمیم بگیریم و تو رو به ما داد. ..(خدایا صدهزار بار شکرت) پارسال تو ابان فهمیدم که داری میای بغلمون وایییی چه روزایی بود. ...7 ابان رفتم دکتر و سونوگرافی و دیدم اندازه یه کنجدی...وقتی  دکتر سونوگرافی گفت خانوم بچتون سالمه... یه حسی رفت تو وجودم که نمیتونم بیان کنم و ناخداگاه اشکم سرازیر شد. ... نمیدونی چقدر به خدا التماس کردیم دختر باشی...قربون خدا برم هرچی ازش از ته دل خواستم بهم داد...خودم عاشق دخترم چون خواهر ندارم و بین خودمون باشه زیاد پسر بچه دوست ندارم ولی بیشتر به خاطر بابا محمد...
4 آبان 1392

4 ماهگیت مبارک نازدونه

نازدونه من تولد 4 ماهگیت مبارک این ماه جشن 4 ماهگی تو با 11 روز تاخیر گرفتیم... ببخشید.. چون خانوم دردر بوده....وای که میخوام بخورمت خوش خنده ... هر کاری میکنم واسم میخندی و ناز داری حسابی فدات بشم .. این ماه مامان جون و باباجون (بابایی) هم تو ماهگردت بودن ... ...
28 مهر 1392

این روزها

نازدونه من .... دیگه کاملا بغلی شدی و رو زمین بند نمیشی و همش میخوای یکی بغلت کنه راه ببره... من که یه لحظه هم نمیتونستم دوری بابا محمدو تحمل کنم الان مجبورم به خاطر وروجک برم روستای پدری ....چون تو اصلا به من وقت نماز خوندن و ناهار خوردن نمیدی و تنهایی کمی برام سخته مادر.. خلاصه یا باید رات ببرم یا باهات بازی کنم ... یادت باشه من و از عشقم جدا کردی عشقم.... اولین غلت زدنتو هم 20 مهرزدی و الان دیگه وقتی میزارمت زمین سری برمیگردی... قربونت برم....بیسکوییت مادر و موز و هم خیلی دوست داری ...نوش جونت....واسه مولتی و اهن باید کلی ادا و شکلک دربیارم تا بخوری اخه اصلا دوستش نداری.... گوشی مامان مگه خوردن داره ...
28 مهر 1392