ارغوان جونارغوان جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

به رنگ ارغوان

هورااااااا بلاخره راه افتادی دخمل قشنگم

راه افتادنت مبارک...بلاخره بعد 15 روز از اولین قدمت خودت پاشدی و شروع به راه رفتن کردی. نازدونه من تو 14 ماه و نیمگی قشنگ راه افتادی .. مامانی فدات که انقدر خوشمل راه میری ... البته مدام میوفتی ولی دوباره بلند میشی ادامه میدی...قابل ذکره که روز به روز بهتر میشی...خلاصه این ارزوی منم براورده شد...دیگه ازت هیچی نمیخوام خوشگلم.. فقط فقط عشق من باش ...به بابا محمد همیشه میگفتم ارغوان راه بیوفته دیگه تمومه... خلاصه خیلی خودتو واسه ما لوس میکنی لوسی من...بابا از سرکار میاد خودتو براش قایم میکنی تا نازتو بکشه بعد خودتو پرت میکنی بغلش و پایین نمیای..فدای دخمل بابایی خودم بشم...این روزا خیلی خوشحالم خیلی ولی...... تو پست جدا برات مینویسم چرا؟ &nbs...
3 شهريور 1393

اولین قدم دخملم

عشق من 2روز مونده بود که 14 ماهت تموم بشه خودت 7 قدمی برداشتی و رفتی رفتی تا افتادی... یک هفته ای بود خودت بدون کمک بلند میشدی  قدم برمیداشتی ولی به زور من..ولی اون روز خودت به عشق زن دایی لیلا بلند شدی ونصف فرشو راه رفتی ...از  اون روز هر روز چند قدمی میری و میوفتی  چهار دست و پا تو ادامه میدی.... تو هر جور باشی من یه نفر عاشششششقتمم..میفهمی عاشقققققتم....خلاصه اینکه تا کامل راه رفتنت مونده هنوز ولی همین روزی چند بار یه استارتی هستش دیگه....  
22 مرداد 1393

خریدن سه چرخه واسه ارغوان جونممممم

 ... مبارکت باشه. .میخواستیم ماشین شارزی برات بخریم ..طی تحقیقاتی که کردیم دیدیم امسال نمیتونی استفاده کنی و برات بزرگه موکولش کردیم واسه سال بعد که بزرگ تر بشی تا بتونی باهاش بازی کنی...بعد رفتیم برات سه چرخه خریدیم ... اولش زیاد تمایل نداشتی بهش بعد که بابا محمد تورو باهاش برد پارک علاقمند شدی بهش نفسکککک... یه دنیا دوست دارممممممممم ...
1 مرداد 1393

13ماهگیت مبارک گلم

عشق مامان 13 ماهه شدی. .. و چه زود میگزره این روزهای شیرین تر از عسل. ... دخترم این روزا بیشتر از قبل با خودت مشغول میشی... میری میچسبی به میز تی وی و مبل و غیره و جدیدا هم یاد گرفتی میری روی میز و مبل و تخت و .. منم نگران که نکنه از پشت بیوفتی..شیطونک من. .. این روزا خیلی میریم مسافرت فیروزکوه روستای اب و اجدادی... تو هم کلی خوش میگدرونی.. . البته هنوز از راه افتادنت خبری نیست. .ولی مطمینن تا چند تا پست دیگه خبر راه افتادنت و ثبت میکنم ... کاملا بهم میفهمونی که چی میخوای و از این بابت دختر باهوشی هستی و من و کمتر خسته میکنی..البته خستگی زود گدر چون مگه میشه ادم با وجود همچین گلی خسته بشه بابا محمد که از سرکار میاد تورو میبره پارک و 1 ساعتی...
1 مرداد 1393

روزهای بعد 12 ماهگی

نفس مامان  از دست تو دخمل شیطون نمیتونم لپ تاب و باز کنم چون پدرشو متل دوربینم در میاری ولی فدای سرت عشقم. ..بعد تولد تو دخمل نازم بابا ما رو برد ددر دودور و کلی خوش گذرونی و روز بعدش با عمو حسین و فاطمه جون رفتیم بیرون و حسابی تعطیلات 15 خرداد و گشتیم. ..بعد تعطیلات 3 شنبه 20 خرداد نوبت واکسن 1 سالگیت بود که رفتیم درمانگاه زدیم و اولین بار بود که موقع واکسن کنارت بودم چون اصلا تحمل گریه و درد تو رو ندارم. ..اونم مامانی نگهت داشته بود ولی چون روی بازو بود واکسنت باید پاهای نازتو من نگه میداشتم و دستاتو مامانی.... ولی فقط همون لحظه گریه کردی و خوب خوب شدی...الهی من قربون دخمل خوشمل برم که بزرگ شده. ..بعد واکسن  5 شنبه وقت اتلیه داش...
1 تير 1393

جشن تولد یکسالگی زنبوری

دختر قشنگم جشن تولد یکسالگیتو 4 روز زودتر گرفتیم ... شب خیلی خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت ..البته جشن تولدتو کوچیک گرفتیم ولی انشالله سال بعد جشن بزرگی برات میگیریم....دست همه درد نکنه کلی مارو شرمنده کردن واسه تولدت و انشالله بتونیم جبران کنیم...تو تولدتم مامان جونا و باباجونا..دایی رضا و دایی مرتضی و عمو علی و عمو اصغر و زندایی لیلا و خاله سالی و اوین جونممممممم بودن ... اینم از تزیینات و عکس تولد دخمل من... زنبور کوچولوی من انشالله 1000 ساله بشی و خوشبخت و سلامت.... خدایا شکرتت     ...
16 خرداد 1393

شب تولد نازدونه

دخترم کمتر از 9 ساعت دیگه یکساله میشی .من چقدر ذوق دارم و اشک ذوق میریزم...چقدر زود گذشت .. وقتی چشمامو میبندم و اون روزو تصور میکنم احساس میکنم همین چند روز پیش بود...بهترین روز زندگی من و بابا...پارسال اینموقع ها کلی استرس داشتم و ترس و و صد البته  ذوق دیدن روی ماه تو...مرسی خدا جونم که منو مادر کردی و مرسی از تو دخترم که افتخار دادی به من تا بهترین لحظه هارو باتو باشم... باورم نمیشه یکساله شدی ...روزی که بدنیا اومدی وقتی اوردنت دادن عین فرشته ها خواب بودی عشق من روزهای خیلی شیرینی بود و اینو فقط مدیون خدای مهربونیم که تورو به ما هدیه داد... روزای خیلی خیلی خوبی  رو پیش رو داریم و ما از هر لحضه به لحضه تو لذت میبریم و...
15 خرداد 1393