ارغوان جونارغوان جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

به رنگ ارغوان

خنده های عشقم

نفس مامان بزار از تغیراتت بگم. اینکه دیگه منومیشناسی و وقتی بهت شیر میدم زل میزنی نگام میکنی تا بهت لبخند بزنم تو هم برام غش غش بخندی .... اخ که چقدر قشنگ میخندی با اون لپای خوشگلت بی دندون!!!!! از خوابت بگم که حساب و کتاب نداره یه روز همش میخوابی یه روز دیگه کلا بیداری ولی شبا همیشه میخوابی قربونت برم .....بعضی روزا خیلی خسته میشم ولی فدای یه لبخند شیرینت واسه مامانی...... دیگه اینکه.... دوست داری باهات بازی کنیم و زل میزنی به ادمای اطراف .... قربونت برم .... قبلا زیاد تی وی دوست نداشتی ولی جدیدا  نگاه میکنی  ... روز به روز داری بزرگ میشی و روزا سری میگذره و من دلتنگ میشم واسه این روزای شیرین اما.... روزهای شیر...
25 مرداد 1392

مادرانه....

سلام  ارغوان جان ...دیگه کم کم حاضر شو که 1 ماه دیگه میای پیشمون . میای که بشی تمام زندگی من و بابا محمد..میای که خوشبختی مونو صدهزار برابر کنی .   داری روز به روز بزرگتر میشی. منم سنگین تر و راه رفتن برام سخت تر شده. ولی تمام این سختی ها برام لذت بخشه نفسم.   هفته پیش رفتم دکتر و تاریخ سزارینم و گفت 16 خرداد.من و بابا جون لحظه شماری میکنیم تا بیای و اون روی ماهتو ببینیم..بابا محمد و مامان جون و باباجون خیلی بهم کمک میکنن تا خسته نشم که هم من هم تو اذیت نشیم..اینطرف هممون مراقب تو هستیم تو هم مراقب خودت باش که داره کمکم انتظار به پایان میرسه . راستی دیروز من و تو بابایی 3 تایی رفتیم اتلیه وعکس قاجاری گرفتیم .حالا ...
22 مرداد 1392